با خیال نمیشود سفر کرد / خودت هم بیا...(رضا کاظمی)
به خیالِ تو اعتباری نیست
گاهی هست، گاهی نیست.
باید
با خیال خودم سفر کنم!
کنون که صاحب مژگان شوخو چشم سياهی ــــــــــ نگاه دار دلي را که برده اي به نگاهي
به خیالِ تو اعتباری نیست
گاهی هست، گاهی نیست.
باید
با خیال خودم سفر کنم!

زندهگی چهقدر سخت شده است اینجا !
بیا به خانهی اول برگردیم
دوباره تو وسوسهام کنی
و من اینبار
فریبِ تو را نخورم!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.jpg)
آن کس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند :
-
این سان که ذره های دل بیقرار من
سر در کمند عشق تو ، جاندر هوای توست
شاید محال نیست که بعد هزار سال ،
روزی غبار ما را ، آشفته پوی باد
در دور دست دشتی از دیده ها نهان ،
بر برگِ ارغوانی ،
- پیچیده با خزان -
یا پای جویباری ،
- چون اشک ما روان -
پهلوی یکدیگر بنشاند !
ما را به یکدیگر برساند !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

کمی آرامتر!
ببین چه موسیقیِ گوشخراشی دارد
صدای پاشنهی کفشهات
وقتی میروی!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

سرِ قرارهای عاشقانهات
هیچوقت بهوقت نرسیدم.
سالهاست ساعتم خواب رفته است
رووی زنگِ تنهایی!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

از زندگی هرآنچه لیاقتش را داریم ،به ما می رسد؛ نه آنچه آرزویش
را داریم...
بقیه در ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

شيارِ دستهاش را نشان ميدهد پدر:
"هنوو گُشنهگي نکشيدي عاشقي يادت بره!"
اما از ابرِ چشمهاش
چکّه ميکند
تصويرِ زني جوان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
مرد سالخورده ای از آن جا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست…
بقیه در ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دلَم باران میخواهد
و چتری خراب
و خیابانی که
هیچگاه به خانهی تو نرسد!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

"نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش"(و در ادامه جوابیه مرد ایرانی)
پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"
سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
بقیه در ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یك پسر مسلمون میگه:
چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون كنن؟؟ یعنی مردای مسلمون اینقدر شهوت پرستن كه نمیتونن خودشون رو تحمل كنن؟؟
پسر مسلمون لبخندی میزنه و میگه:
ملكه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟و هر مردی ملكه انگلستانو لمس كنه؟
پسره انگلیسی با عصبانیت میگه:
نه!مگه فرد عادیه فقط افراد خاصی میتونن با ایشون در رابطه باشن!!!
پسر مسلمون میگه:
خانومای ما همه ملكه هستن …
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

تو رفتهای
و من از تنهایی
کَکَم هم نمیگزد دیگر!
...
حالا باز هم بگو دروغ گفتن بلد نیستی!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

گفتم: هان؟
گفت: ایرانی هستی دیگه؟
گفتم : آره.......
گفت: بیا برو تو بهشت !
... گفتم: من می دونم گناه کارم، اول باید برم جهنم..
گفت: پس فکر کردی تو این مدت کجا بودی؟!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

پنجره رابازکن
بیا!
داردآفتاب می رود - غروب شود
دارد دیرمی شود
خودمان هم اگرنخواهیم
دست های مان - میانِ راه
گم می کنند هم دیگر را .
*
دارد دیرمی شود
نگاه کن!
این طوراگربرویم
زیرِ پای مان پاییز
هیچ گاه به آخرنمی رسد
می مانیم میانِ برگ ها وُ... ،
آه ، نه!
پنجره رابازکن - بیا
بایدبه ایستگاه بهاربرسیم!
بهاریادت هست؟
ودانه های معطرِکاج؟
بیدارباشِ گنجشک ها و پروانه ها؟
ریسه های بیدوُ
شرم-خنده های کودکی
که من بودم؟
وگیاهِ نارنجیِ خورشید
بی غروب وُ - همیشه درطلوع؟
*
زیباست ، اما
ایستگاهِ خوبی نیست پاییز!
بِجُنب !
پنجره رابازکن
دست هام رابگیر - بیا
باید
تا بهار
بدویم!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

بابی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.
بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت:
آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بقیه در ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ مشاور دکتر روانشناس میره.
دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.
دکتر گفت: می بینی اگه جلوی زبونت رو بگیری، خیلی چیزا حل میشن!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

فقط همین!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

دلم روودخانه میخواهد؛ جاری. خروشان. روو بهراه.
تو آنسوویِ روود بروی، من اینسوو. موازی و همراه، و شانه داده به شانهی روود.
و روودخانه، هرچه برود به هیچ پلی نرسد. و به هیچ دریایی نریزد. به هیچ دشتی.
دلم روودخانه میخواهد؛ جاری، خروشان، روو بهراه.
بقیه در ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

باد که می آید
خاک نشسته برصندلی بلند می شود
می چرخد در اتاق
دراز می کشد کنار زن .
فکر می کند
به روزهایی که لب داشت ...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

سلام دوستان
امیدوارم با این پست بتونم کمکی به ...
خواستم بگم کمکی به بچه های نیازمند اما دیدم بیشتر کمک به خودم هست
امیدوارم شما هم با خوندن این پست اگه میتونید کمکی کنید اگر هم نه این مطلبو انتقال بدید به وبلاگ یا سایت خودتون
بقیه در ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.
بقیه در ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()