X
تبلیغات
رهایی
کنون که صاحب مژگان شوخو چشم سياهی ــــــــــ نگاه دار دلي را که برده اي به نگاهي

به خیالِ تو اعتباری نیست

گاهی هست، گاهی نیست.

باید

با خیال خودم سفر کنم!

+ نوشته شده در  شنبه 1392/02/28ساعت 11:54 AM  توسط RAHA  | 



زنده‌گی چه‌قدر سخت شده است این‌جا !


بیا به خانه‌ی اول برگردیم

دوباره تو وسوسه‌ام کنی

و من این‌بار

فریبِ تو را نخورم!



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/08/11ساعت 10:21 AM  توسط RAHA  | 


به مووهات شانه می‌کشی

باران می‌شود

به چشم‌هات سُرمه،

آفتاب می‌شود

به گوونه‌هاتْ برگِ گُل

مهتاب

به لب‌هات...


 

به لب‌هات دیگر دست نزن!


+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/07/09ساعت 9:20 PM  توسط RAHA  | 



آن کس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند :

-

این سان که ذره های دل بیقرار من

سر در کمند عشق تو ، جاندر هوای توست

شاید محال نیست که بعد هزار سال ،

روزی غبار ما را ، آشفته پوی باد

در دور دست دشتی از دیده ها نهان ،

بر برگِ ارغوانی ،

                     - پیچیده با خزان -

یا پای جویباری ،

                     - چون اشک ما روان -

پهلوی یکدیگر بنشاند !

ما را به یکدیگر برساند !




+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/21ساعت 3:14 PM  توسط RAHA  | 




کمی آرام‌تر!

ببین چه موسیقیِ گوش‌خراشی دارد

صدای پاشنه‌ی کفش‌هات

وقتی می‌روی!



+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/22ساعت 5:36 PM  توسط RAHA  | 



سرِ قرارهای عاشقانه‌ات

هیچ‌وقت به‌وقت نرسیدم.

سال‌هاست ساعت‌م خواب رفته است

رووی زنگِ تنهایی!



+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/18ساعت 12:22 PM  توسط RAHA  | 



تنها رازِ منی


تو را

به خدا هم فاش نمی‌کنم!

...

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/28ساعت 12:40 PM  توسط RAHA  | 


 

 

از زندگی هرآنچه لیاقتش را داریم ،به ما می رسد؛ نه آنچه آرزویش

را داریم...


بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/24ساعت 11:1 AM  توسط RAHA  | 



شيارِ دست‌هاش را نشان مي‌دهد پدر:

"هنوو گُشنه‌گي نکشيدي عاشقي يادت بره!"

اما از ابرِ چشم‌هاش

چکّه مي‌کند

تصويرِ زني جوان



+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/03ساعت 11:2 AM  توسط RAHA  | 



یلداتون مبارک

یه فال حافظ برای شب یلدا هم مهمون من



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/30ساعت 12:14 PM  توسط RAHA  | 




مرد جوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

مرد سالخورده ای از آن جا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست…


بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/27ساعت 12:46 PM  توسط RAHA  | 





دلَ‌م باران می‌خواهد

و چتری خراب

و خیابانی که

هیچ‌گاه به خانه‌ی تو نرسد!



+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/14ساعت 11:41 AM  توسط RAHA  | 




"نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش"(و در ادامه جوابیه مرد ایرانی)


پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"


بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/10ساعت 10:12 PM  توسط RAHA  | 



همین



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/10ساعت 4:50 PM  توسط RAHA  | 



پیله‌ی تنهایی‌اَم

شکفته نشد هیچ‌وقت.

اما چه باک!

ابریشمِ پیراهن‌َت شده‌ام حالا!




+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 12:30 PM  توسط RAHA  | 




یه روز یه پسر انگلیسی میاد با طعنه به یك پسر مسلمون میگه:

چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون كنن؟؟ یعنی مردای مسلمون اینقدر شهوت پرستن كه نمیتونن خودشون رو تحمل كنن؟؟

پسر مسلمون لبخندی میزنه و میگه:

ملكه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده؟و هر مردی ملكه انگلستانو لمس كنه؟

پسره انگلیسی با عصبانیت میگه:

نه!مگه فرد عادیه فقط افراد خاصی میتونن با ایشون در رابطه باشن!!!

پسر مسلمون میگه:

خانومای ما همه ملكه هستن …




+ نوشته شده در  شنبه 1390/08/28ساعت 2:28 PM  توسط RAHA  | 




  تو رفته‌ای

و من از تنهایی

کَکَ‌م هم نمی‌گزد دیگر!

...

حالا باز هم بگو دروغ گفتن بلد نیستی!



+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/08/03ساعت 11:39 AM  توسط RAHA  | 



وقتی با این همه گناه رسیدم اون دنیا , خودم شروع کردم به رفتن سمتِ جهنم که یه فرشته بهم گفت: کجا؟

  گفتم: هان؟

گفت: ایرانی هستی دیگه؟

 گفتم : آره.......

  گفت: بیا برو تو بهشت !

   ... گفتم: من می دونم گناه کارم، اول باید برم جهنم..

   گفت: پس فکر کردی تو این مدت کجا بودی؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/01ساعت 11:15 AM  توسط RAHA  | 




زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت: 
 ای شیخ ! خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که ...
افتان و خیزان راه می رفت. به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت: 
  تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم: این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت:
تو که شیخ شهری، بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد . گفتم: اول رویت را بپوشان ،بعد با من حرف بزن .
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم ، چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست .تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟



...و این دو بیت را نیز بخوانید: 
 
شیخی به زنی فاحشه گفتا :مستی
هر لحظه به آغوش یكی پیوســـــتی
گفــــتا كه من آنچه می نمایم هستم
آیا تو چنان چه می نمایی هســـتی؟!



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/07/27ساعت 11:51 AM  توسط RAHA  | 




دیر آمدی!

ببین چه عشق‌بازی باشکووهی‌ست

بین من و سکووت وُ

موریانه‌های گوورستان!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/12ساعت 2:27 PM  توسط RAHA  | 



پنجره رابازکن

                 بیا!

داردآفتاب می رود - غروب شود

دارد دیرمی شود

خودمان هم اگرنخواهیم

دست های مان -  میانِ راه

گم می کنند هم دیگر را .

*

دارد دیرمی شود

نگاه کن!

این طوراگربرویم

زیرِ پای مان پاییز

هیچ گاه به آخرنمی رسد

می مانیم میانِ برگ ها وُ... ،

آه ، نه!

پنجره رابازکن -  بیا

بایدبه ایستگاه بهاربرسیم!

 

بهاریادت هست؟

ودانه های معطرِکاج؟

بیدارباشِ گنجشک ها و پروانه ها؟

ریسه های بیدوُ

شرم-خنده های کودکی

                         که من بودم؟

وگیاهِ نارنجیِ خورشید

                     بی غروب وُ -  همیشه درطلوع؟

*

زیباست ، اما

ایستگاهِ خوبی نیست پاییز!

 

بِجُنب !

پنجره رابازکن

دست هام رابگیر -  بیا

باید

     تا بهار

            بدویم!



+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/29ساعت 5:36 PM  توسط RAHA  | 




بابی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام.

بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت:

آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟


بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/14ساعت 6:32 PM  توسط RAHA  | 




زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ مشاور دکتر روانشناس میره.

دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟

خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.

دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن و این کار رو ادامه بده.

دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.

دکتر گفت: می بینی اگه جلوی زبونت رو بگیری، خیلی چیزا حل میشن!!



+ نوشته شده در  جمعه 1390/05/21ساعت 7:12 PM  توسط RAHA  | 




زني را مي شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولي از بس که پر شور است

دو صد بيم از سفر دارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/05ساعت 0:0 AM  توسط RAHA  | 



"آن گونه دوستم بدار،

که گرهی ازهم بگشاییم.

تنها،دلبسته ی من مباش

چنان،دوستم بدار

که هرروزشوق مان بیشترشود.

مگو!به مرگ تو،

برای من نمیر

نَه،چنان مکن.

زنده باش ودوستم بدار.

                         فقط همین!



+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/01ساعت 1:17 PM  توسط RAHA  | 



مرا به‌خودت گِرِه بزن

مثل سنگی به پای اهلِ غرق!

تا تَهِ دریا

            هم‌پات می‌آیم. 



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/29ساعت 10:38 AM  توسط RAHA  | 



دلم روودخانه می‌خواهد؛ جاری. خروشان. روو به‌راه.

تو آن‌سوویِ روود بروی، من این‌سوو. موازی و هم‌راه، و شانه داده به شانه‌ی روود.

و روودخانه، هرچه برود به هیچ پلی نرسد. و به هیچ دریایی نریزد. به هیچ دشتی.

دلم روودخانه می‌خواهد؛ جاری، خروشان، روو به‌راه.


با صدای شاعر بشنوید

بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/04/23ساعت 9:42 AM  توسط RAHA  | 



باد که می آید


خاک نشسته برصندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن .

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت ...




+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/18ساعت 3:2 PM  توسط RAHA  | 



سلام دوستان

امیدوارم با این پست بتونم کمکی به ...

خواستم بگم کمکی به بچه های نیازمند اما دیدم بیشتر کمک به خودم هست

امیدوارم شما هم با خوندن این پست اگه میتونید کمکی کنید اگر هم نه این مطلبو انتقال بدید به وبلاگ یا سایت خودتون


بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/15ساعت 6:7 PM  توسط RAHA  | 



نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.

یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.


بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/04/13ساعت 7:34 PM  توسط RAHA  | 

مطالب قدیمی‌تر